
بزرگان دين ما گفتهاند « الحمدلله الذي جعل اعداءنا من الحمقاء » يكبار ديگر يكي از احمقترين دشمنان اهلبيت جسارتي به ساحت امامان نازنين ما روا داشتهاند و در حقيقت عرض خود برده و زحمت ما را سبب شدهاند جديدا شخصي مجهول الهويه به نام شاهين نجفي قطعهاي موسيقيايي عليه امام هادي « عليه آلاف التهيه و الثناء » و امام عصر « ارواحنا له الفداء » اجرا كرده است كه با واكنش برخي از مراجع نيز مواجه شده است . ظاهرا بعد از مهدورالدم شدنش جان كثيف و بيمقدار خود را برداشته و از كشور پاكان گريخته و به دامان ناپاك دشمنان فرار كرده است . نه فقط به اين بهانه بلكه بخاطر عشق و علاقهام به اين امامان عزيزتر از جان مختصري از زندگينامه و نيز برخي اقدامات امام هادي« عليه آلاف التهيه و الثناء » را در ذيل آوردهام شايد مورد پسند آن نازنين قرار گيرد . ان شاءالله
تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی النقی (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212 هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود .
در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت .
به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند .
و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است .
از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد .
با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند .
بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند .
پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . ا
و نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است .
باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود .
مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی حاصل مي شود .
چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست .
آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود .
با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد .
اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " .
در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهايی که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "
اصحاب و ياران امام دهم (ع)
در ميان اصحاب امام دهم ، برمي خوريم به چهره هايی چون " علی بن جعفر ميناوي " که متوکل او را به زندان انداخت و مي خواست بکشد . ديگر اديب معروف ، ابن سکيت که متوکل او را شهيد کرد . و علت آن را چنين نوشته اند که دو فرزند متوکل خليفه عباسی در نزد ابن سکيت درس مي خواندند . متوکل از طريق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکيت از هواخواهان علی (ع ) و آل علی (ع ) است .
متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکيت را به حضور خود خواست و از وی پرسيد : آيا فرزندان من شرف و فضيلت بيشتر دارند يا حسن و حسين فرزندان علی (ع ) ؟ ابن سکيت که از شيعيان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدی الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم ديده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمي توان سنجيد . متوکل از اين پاسخ گستاخانه سخت برآشفت .
در همان دم دستور داد زبان ابن سکيت را از پشت سر درآوردند و بدين صورت آن شيعی خالص و يار راستين امام دهم (ع ) را شهيد کرد . ديگر از ياران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظيم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : " نسب شريفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام منتهی مي شود ... " از اکابر محدثين و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و ياران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته .
نوشته اند : " حضرت عبدالعظيم از خليفه زمان خويش هراسيد و در شهرها به عنوان قاصد و پيک گردش مي کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شيعيان مخفی شد ... " . " حضرت عبدالعظيم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنين استنباط مي شود که ترس اين عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حديث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سياسی او بوده است . او نيز مانند ديگر داعيان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سياسی صحيح و تصحيح اصول رهبری در اجتماع اسلامی مي کوشيده است ، و چه بسا از ناحيه امام ، به نوعی برای اين کار مأموريت داشته است .
زيرا که نمي شود کسی با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوا ، کسی که حتی عقايد خود را بر امام عرضه مي کند تا از درست بودن آن عقايد ، اطمينان حاصل کند - به طوری که حديث آن معروف است - اعمال او ، به ويژه اعمال اجتماعی و موضعی او ، بر خلاف نظر و رضای امام باشد . حال چه به اين رضايت تصريح شده باشد ، يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگ دينی و فقه سياسی بدان رسيده باشد " .
صورت و سيرت حضرت امام هادی (ع)
حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکی برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتی داشت که وقتی بر متوکل خليفه جبار عباسی وارد مي شد او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمي خاستند .
خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی خود را ظاهر مي کردند ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دلهای مردم بسيار بود .
شهادت امام هادی (ع)
امام دهم ، حضرت هادی (ع) در سال 254هجری به وسيله زهر به شهادت رسيد . در سامرا در خانه ای که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالين او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از اين سال امام حسن عسکری پيشوای حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بيست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .
زن و فرزندان امام هادی (ع)
حضرت هادی (ع ) يک زن به نام سوسن يا سليل و پنج فرزند داشته است . 1 - ابومحمد حسن عليه السلام ( امام عسکری (ع ) يازدهمين اختر تابناک ولايت و امامت است ) . 2 - حسين . 3 - سيد محمد که يک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جوانی بود آراسته و پرهيزگار که بسياری گمان مي کردند مقام ولايت به وی منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شيعيان است در نزديکی سامرا مي باشد . 4 - جعفر . 5 - عايشه ، يا به نقل شادروان شيخ عباس قمي " عليه " .
مکتب های منحرفی که در آن زمان به وجود آمده بودند یا اینکه قدرت پیدا کرده بودند، عبارتند از: غلات، صوفیه، واقفیه،مجسمیّه، باورمندان به رؤیت و … که به تفصیل به توضیح این مکتب ها و رفتار امام با آنها می پردازیم.
غلات
غلات، انسانهایى تندرو، افراطى و بىمنطق بودند که درباره ی امامت، مبالغه ی بیش از اندازه نموده، امام را تا سر حد الوهیت و پرستش بالا مىبردند و با بهرهگیرى از عقاید انحرافى خویش، بسیارى از واجبات الهى را حرام و بسیارى از گناهان کبیره را بر خود حلال شمرده بودند.
گاه خود را از سوى امام که خدا قلمداد شده بود پیامبر معرفى کرده و بسیارى از موجبات بدنامى شیعه را در عصر گسترش فرهنگها فراهم مىآوردند. آنان سعى داشتند تا وجوهاتى را که مردم ساده و بىآلایش به امام مىپرداختند، به چنگ آورند و با تشریع بدعتهاى مختلف در دین، به امیال نفسانى خود رنگ شرعى و دینى بدهند اما امام به سختى با آنان مبارزه کرده، آنان را طرد مىکرد.
سران این فرقه عبارت بودند از: على بن حسکه ی قمى؛ فارس بن حاتم؛ حسن بن محمد مشهور به ابن بابا ی قمى؛ قاسم یقطینى یا قاسم بن یقطین و محمد بن نصیر نمیرى یا فهرى؛ که هر کدام از این افراد، به گونهاى در تشریعات این گروه سهیم بودند. به عنوان نمونه على بن حسکه ی قمى، امام هادى(ع) را پروردگار جهانیان مىدانست و خود را از سوى ایشان پیامبر هدایت انسان ها معرفى کرده بود. او تمامى واجبات و فروع دینى، مانند زکات، حج، روزه و… را به شدت زیر سؤال برد. محمد بن نصیر نمیرى، بر بدعتهاى على بن حسکه، جواز ازدواج با محارم (مادر، خواهر، دختر)، حلال بودن لواط و اعتقاد به تناسخ (حلول ارواح مردگان در کالبدى غیر از بدن مادى خود فرد) را افزود.
امام با موضعى صریح و جدى، ضمن برائت و دورى جستن از آنان، حتى دستور قتل یکى از آنان را صادر کرد. ایشان براى نمایاندن چهره ی کریه آنان، در پاسخ شیعیانى که از عقاید منحرف على بن حسکه پرسیده بودند، چنین نگاشت:
ابن حسکه که نفرین خدا بر او باد دروغگویى بیش نیست و من او را در شمار دوستان و شیعیان خود نمىپندارم. خدا او را لعنت کند. به خدا سوگند، پروردگار جهانیان، محمد(ص) و پیامبران پیشین او را مگر به آیین یکتا پرستى و دستور به بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات و انجام حج و دوستى و ولایت بر خلق نفرستاد. او نیز مردم را جز به سوى پرستش خداوند دعوت نکرده است. ما جانشینان پیامبر(ص) و بندگان خدا هستیم که هرگز به او شرک نخواهیم ورزید. اگر اطاعتش کنیم، رحمت او شامل حال مان شده و اگر از فرمان او سرپیچى کنیم، گرفتار عذاب دردناک او خواهیم شد. ما نمىتوانیم براى خدا نشانهاى بیاوریم، ولى خدا براى ما و همه ی آفریدگانش، نشانه و دلیل فرو فرستاده است. من از کسى که چنین سخنانى مىگوید، بیزارى مىجویم و از چنین گفتههایى به خدا پناه مىبرم. شما نیز از آنان برائت و بیزارى جویید و آنان را در فشار قرار دهید.
در ادامه، امام، دستور قتل آنان را صادر مىکند. گفتنى است امام به قتل «فارس بن حاتم» که از سران غلات بود نیز فرمان داد که به محض صدور این فرمان یکى از شیعیان امام، او را از صحنه ی روزگار محو و دل امام را شاد کرد.
صوفیه
از دیگر اندیشههاى منحرفى که با رخنه در جامعه ی اسلامى، سبب بدنامى شیعه و تشویش افکار عمومى جامعه مسلمانان شده بود، تصوف بود. پیروان این مکتب، با نمایاندن چهرهاى زاهد، عارف، خدا پرست، بى میل به دنیا و پاک و منزه از پستىها و آلایشهاى دنیایى، مردم را گم راه مىکردند. آن ها نیز چون غلات، از همگى این عنوانها در راستاى اهداف سودجویانه ی خود در زمینههاى گونه گون بهرهمند مىشدند. آن ها در اماکن مقدسى چون مسجد پیامبر(ع) گرد هم مىآمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتى خاص مىپرداختند، به گونهاى که مردم با دیدن حالت آن ها مىپنداشتند با پرهیزکارترین افراد رو به رو هستند و تحت تأثیر رفتارهاى عوام فریبانه آنان قرار مىگرفتند. امام هادى(ع) نیز با واکنشهایى سریع و به هنگام، این توطئه ی عقیدتى را کشف و خنثى ساخت.
نوشته اند روزى آن حضرت با گروهى از یاران صمیمى خود در مسجد مقدس پیامبر اکرم(ص) نشسته بودند. گروهى از صوفیه وارد مسجد النبى(ص) شده و گوشهاى از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه مىزنند و با حالتى ویژه، مشغول تهلیل مىشوند. امام با دیدن اعمال فریبکارانه ی آن ها، به یاران خود فرمود:
به این جماعت حیلهگر و دو رو توجهى نکنید. اینان همنشینان شیاطین و ویران کنندگان پایههاى استوار دینند. براى رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه ی خود، چهرهاى زاهدانه از خود نشان مىدهند و براى به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده دارى مىکنند. به راستى که اینان مدتى را به گرسنگى سر مىکنند تا براى زین کردن، استرى بیابند. این ها لا اله الا اللّه نمىگویند، مگر این که مردم را گول بزنند و کم نمىخورند مگر این که بتوانند کاسههاى بزرگ خود را پر سازند و دلهاى ابلهان را به سوى خود جذب کنند. با مردم از دیدگاه و سلیقه ی خود درباره دوستى خدا سخن مىگویند و آنان را رفته رفته و نهانى، در چاه گم راهى (که خود کندهاند)مىاندازند. همه ی این وردهای شان، سماع و کف زدن شان و ذکرهایى که مىخوانند، آوازخوانى است و جز ابلهان و نابخردان، کسى از آنان پیروى نمىکند و به سوى آنان گرایش نمىیابد. هر کس به دیدار آن ها برود، چه در زمان زندگانى او و چه پس از مرگ او، گویى به زیارت شیطان و همه ی بت پرستان رفته است و هر کس هم به آنان کمک کند، مانند این است که به پلیدانى چون یزید و معاویه و ابوسفیان یارى رسانده است.
وقتى سخنان امام به این جا رسید، یکى از حاضران با انگیزهاى که امام از آن آگاهى داشت پرسشى مطرح کرد که سبب ناراحتى ایشان شد. او پرسید: «آیا این گفته ها در حالى است که آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»
امام با تندى به او نگریست و فرمود:
دست بردار از این پرسش! بدان که هر کس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمىشود(آنان که این اعمال را انجام مىدهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند) پستترین طایفه صوفیانند؛ چرا که تمامى صوفیان با ما مخالفند و راه شان نیز از ما جداست. آن ها یهودیان و نصرانیان امت اسلامند. همینها هستند که سعى در خاموش کردن نور الهى دارند، ولى خداوند نورش را بر همگان به طور کامل خواهد تاباند هر چند که کافران ناخشنود باشند.
واقفیه
واقفیه از دیگر فرقههاى دوران امامت امام هادى(ع) بودند که امامت على بن موسى الرضا(ع) را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامى ایشان، امام موسى بن جعفر (ع)، متوقف در ولایت پذیرى ائمه شده و در امامت و رهبرى جامعه، دچار ایستایى شدند. آنان با انکار امامان، پس از امام کاظم(ع) و موضعگیرى در مقابل امامان، حتى مردم را از پیروى ایشان منع کردند. امام هادى(ع) نیز براى اثبات جایگاه امامت و پیشوایى خود، با آنان دست به رویارویى فرهنگى زد و آنان را نیز به سان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود کرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبة» در نامهاى به امام هادى(ع) مىنویسد: «فدایت شوم! من مىدانم که ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دورى مىکنند، آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین کنم؟» امام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد و این گونه بر اندیشههاى گم راه کننده ی آنان خط بطلان کشید. سرکردگى این گروه را «على بن ابى حمزه بطائنى» بر عهده داشت که از زمان امامت على بن موسى الرضا(ع) از پرداخت مالیاتهاى اسلامى به امام خوددارى کرده، به نشانه ی مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایى از این قبیل دست مىزد. آن ها رویّه ی خود را هم چنان تا عصر امام هادى(ع) ادامه دادند. روزى امام یکى از آنان، به نام «ابوالحسن بصرى» را دید و چون او را قابل هدایت و بیدارى یافت، به او رو کرد و فقط در یک جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده که به خود آیى؟ سخن روح فزاى ایشان در وى اثرى ژرف بر جاى نهاد و سبب تغییر رویه و بیدارى او گردید».
مجسمیّه
این گروه مىپنداشتند خداوند جسم است. آنان برداشتهایى بسیار سطحى و ابتدایى از دین داشتند و از درک مجرّدات و چیزهایى که از سیطره ی جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو، همواره بسیارى از حقایق هستى را که خارج از دایره ی ماده بود، انکار مىکردند یا آن را تا عالم مادّه پایین مىکشیدند. کم کم آن ها و اندیشههاى بدوى و یکسویهشان در بین شیعیان رسوخ کرد و عقاید آنان را نیز تحت تأثیر سطحى نگرى و کوتهبینى خود قرار داد. خبر به امام هادى(ع) رسید و شیعیان از امام کسب تکلیف کردند. «ابراهیم بن همدانى» در نامهاى، عقاید منحرف آنان را به عرض امام رساند و از ایشان راهنمایى خواست. او به امام نوشت که در بین شیعیان و دوست داران اهلبیت(ع) افرادى پیدا شدهاند که تحت تأثیر این عقاید پوچ قرار گرفتهاند و مىپندارند که خداوند جسم است. امام در پاسخ او براى روشن شدن پیام مکتب ناب اهل بیت(ع) در این زمینه نگاشت: «پاک و منزه است آن خدایى که هیچ حد و مرزى ندارد! هرگز این گونه توصیف نمىشود، هیچ مثل و مانندى ندارد و او شنواى داناست.»
باورمندان به رؤیت(اشاعره)
اشاعره گروهى بودند که مىپنداشتند خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتى آن ها بر این عقیده بودند که خداوند با همین چشم مادى قابل دیدن است. شیعیان درباره ی این گروه به امام نامه نوشته و توضیح خواستند. امام در پاسخ نوشت:
پایبندى به این نظریه به هیچ وجه جایز نیست. مگر نه این است که باید بین چشم شما و شىء انعکاسى صورت گیرد که حامل نور باشد و دیدن صورت پذیرد؟ حال اگر انعکاسى و نورى در میان نباشد و این ارتباط برقرار نشود، چگونه امکان دیدن آن شىء وجود دارد؟ در این نظریه اشتباهى بزرگ وجود دارد زیرا بیننده چیزى را مىتواند با چشم خود ببیند که در جسم بودن، با خود او مساوى باشد و در صورت دیده شدن، هر دو به سان هم (جسم)خواهند بود و لازمه ی آن، جسم دانستن خداست؛ چرا که علتها با معلولهاى خود رابطهاى جدایى ناپذیر دارند. بدین ترتیب،امام تفکر مخدوش و منحرف این گروه را نیز باطل اعلام کرد.
برگرفته از سايت بيتوته و نيز مقالهي آقاي احمدكارآمد

نظرات جالب هموطنان عزیز منتشر شده در سایت خبرگزاری ! :
* ما 4شنبه امتحان داریم لطفا بندازین جمعه
* من چهارشمبه چک دارم !
* منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چیکار کنم . برم جنگ نَرَم جنگ...
* پس چرا ساعت شو نگفته؟! شاید ما خونه نباشیم...
* حالا من چی بپوشم؟!
* ما شماره ماشين مون فرده، فك نكنم بتونيم تــو اين حماسه آفريني حضور بهم برسونيم!
* میشه بهش بگین موقع برگشت منو به عنوان غنیمت ببرن آمریکا
* سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بریم دَدَر!!
* شام هم میدن؟
* ایول ، بالاخره یه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسی. از جنگ برگشتم خستم ! تازه اگه اسیر نشم و برگردم
* بگو سر راه نون بگیره...
* ای بابا حالا نمیشه جمعه عصر باشه آخه عصرای جمعه خیلی دلگیره آقا ما از مسئولین خواهشمندیم جمعه حول و حوش ساعت ۳-۴ حمله کنن بعد از ناهار
* خوب شد قسط وامم خیلی عقب افتاده چه خوب میشه الفرار......
* اقا ببخشيد من جغرافيم زياد خوب نيست. اين اردن كه گفتين كجاي نقشه جهانه؟!
* آخ جون من پنجشنبه کنکور ارشد دارم...
* قبول نیست چون نگفته از کدوم طرف میاد !
* فقط تو رو خدا صبح زود بیا و گرنه ناراحت میشیم به خاطر خودتون میگیم تو ترافیک گیر نکنین
* پخش مستقیمم داره؟ کدوم کانال نشون میده
با تشکر ازجواد نوري زاد

حسین خصاف به تاریخ اول فروردین 1346 در کاشان متولد شد. او در چهارم دی ماه سال 1365 طی عمایات کربلای 4 ، بال در بال ملائک گشود. آن چه خواهید خواند ، وصیت نامه به جامانده از شهید حسین خصاف است. وصیت نامه ای که مدت کوتاهی پیش از شهادت او به رشته ی تحریر درآمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَیْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
یَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَیُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَمَسَاكِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ
به خدا و رسول او ایمان آورید و به مال و جان در راه خدا جهاد كنید .این كار اگر دانا باشید برای شما بهتر است تا خدا گناهان شما ببخشد و در بهشتی كه زیر درختانش نهرهای آب گوارا جاری است داخل گرداند و در بهشت عدن جاودانی منزل های نیكو اعطا فرماید ؛ این همان رستگاری بزرگ بندگان است.
سوره صف،آیات ۱۱ و ۱۲
با درود و سلام به امام عصر (عج) و با سلام به امام امت و به شهیدان اسلام از اول تا آخر، وصایای من تمام این سوره است كه دو آیه آن ذكر شده ولی واجب دیدم كه چند تذكر برای خوانندگان این وصیت بنویسم.
۱- خدای متعال یك نعمت بزرگی كه به ملت داده همین امام بزرگ و كبیرمان است كه نائب بر حق امام زمان (عج) است. قدر این امام را بدانید كه هر چه بركت برای ملت است همین امام است به سخنان آن بزرگوار گوش فرا دهید و به حرف های او عمل كنید. من چند مرتبه به دوستان گفته ام اگر ما امام خود را بشناسیم امام عصر (عج) ظهور می كند.
۲- به امت اسلامی ایران به خصوص ملت شهیدپرور كاشان عرض می كنم كه خط امام كه همان خط امام زمان(عج) است بشناسید و دنباله رو آن باشید. نگذارید بعضی افراد كه سابقه پیش از انقلابشان معلوم است بر شما مسلط شوند كه این افراد انقلاب را به بیراهه می برند و منحرف میكنند.
۳- دعا زیاد بكنید ( امام را و رزمندگان را ) ... و قرآن را بخوانید. من مدتی كه به كاشان آمده بودم می دیدم كه افراد خیلی به قرآن و نهج البلاغه بی اهمیت هستند. بدانید كه در روز قیامت این دو كتاب از ما شكایت خواهند كرد.
۴- و حرفی كه برای دوستان دانش آموز دارم این است كه مرا حلال كنند. من هر چه حرف زدم ، شما عمل كردید؛ هر چه بدی كردم، شما به من خوبی كردید و از معلمین محترم كه نتوانستم حق شاگردی را برایشان به جا بیاورم معذرت می خواهم و حلالیت می طلبم.
هم كلاسی های عزیز! اگر نمی توانید درس بخوانید به جبهه بیایید، این جا دانشگاه است. یك چیزی می شنوید؛ باید دید. این جا محل خوب شدن است. محلی است كه انسان از گناه پاك می شود.
در نظر بگیرید كسی در روز یك گناه انجام میدهد حتی زیادتر، در سال چند گناه انجام داده؟ وقتی گناهان خود را به یاد می آورم از خود شرم میكنم. ۵ سال است كه من به تكلیف رسیده ام ،روزی اگر یك گناه انجام بدهم می شود ۱۸۲۵ گناه. برادران دانش آموز مواظب خودتان باشید؛ از شما می خواهم كه به دعای كمیل بروید.
كلامی برای خانواده خود بگویم: ای مادر و پدر عزیزم! شما یك عمر برایم زحمت كشیدید ولی من برای شما چه كرده ام؟ حدیثی هست كه (گر میخواهی گناهت پاك شود به مادر و پدرت كمك كن) ولی من این گونه برای شما نبودم. از شما می خواهم كه مرا حلال كنید، در عوض اگر من شهید راستین در درگاه خداوند بودم شما را شفاعت میكنم. انشاالله.
http://www.jangnarm.com/index.aspx?siteid=51&pageid=3129&newsview=107851

چند وقت پيش وقتيكه تبليغات و نام فيلم " انتهاي خيابان هشتم " را ديدم و شنيدم بدون بررسي موضوع فيلم و پيگري قصهي آن به گمان اينكه احتمالاً اين فيلم با توجه به نام آن - با عرض معذرت از پيشگاه امام رئوف امام رضا عليه السلام –در مورد امام رضا عليه السلام ميباشد راغب شدم كه آنرا ببينم . به هر حال وقتيكه فيلم شروع شد و پس از گذشت كمي از فيلم متوجه شدم كه اشتباه كردهام و جالب است كه احتمالاً برخي ديگر از بينندگان اين فيلم نيز ظاهراً دچار اشتباه شده باشند چرا كه خيابان هشتم نام خياباني است كه در آن تن فروشي ميشود و كارگردان در نهايت بيدقتي و بيمبالاتي از اين نام استفاده كرده و متأسفانه فاميلي نيلوفر كه شخصيت اصلي داستان است نيز رضايي ميباشد .
داستان فيلم از اين قرار است كه فردي به نام سعيد در يك نزاع خياباني كه ظاهراً ناموسي هم بوده شخصي را به قتل ميرساند كه دادگاه نيز حكم به عمدي بودن قتل ميدهد و اكنون با توجه به اينكه سه روز به اجراي حكم اعدام مانده ولي دم پيشنهاد پرداخت 100 ميليون تومان پول به خانوادهي قاتل ميدهد تا در صورت پرداخت اين پول آنها نيز از قصاص چشم پوشي كنند . پس از اين پيشنهاد خواهر قاتل كه نيلوفر نام دارد و شوهر او كه بهرام نام دارد و كارگردان تمايل دارد بين شوهر و يا نامزد دانستن او بيننده را مردد بگذارد خودشان را به آب و آتش ميزنند تا اين پول را جور كنند.
بهرام از دوستش موسي كه در يك اصطبل پرورش اسب كار ميكند و برخي مواقع نيز در مسابقات بوكس ممنوع شركت ميكندو يكي ديگر از دوستانش كه قمار باز است كمك ميگيرد كه او را در پرداخت اين مبلغ كمك دهند . از طرف ديگر نيلوفر كه مقداري از پول را به همراه بهرام تهيه كرده براي تهيه مابقي آن مشكل دارد و در اين بين يكي از دوستان بهرام به نام امير كه كارگر يك پمپ بنزين است از طرف بيات _ صاحب پمپ بنزين _ كه در جذب زنان و دختران براي پارتيها و تن فروشي فعاليت ميكند مخفيانه به نيلوفر پيشنهاد ميدهد كه در صورت همكاري با بيات و تن فروشي ، مابقي پول را جور ميكند .
در ابتدا نيلوفر به اميد گرفتن پول از يك مؤسسه خيريه ، پيشنهاد وقيحانهي بيات را رد ميكند ولي بعد از آنكه مؤسسه خيريه نميتواند پول او را تهيه كند مجبور به پذيرش پيشنهاد بيات ميشود ولي كارگردان كه نيلوفر را تا پشت درب اتاق شو پارتي همراهي كرده است ،تنها چهره مردد نيلوفر رانشان ميدهد تا بيننده اميدوار باشد كه ممكن است نيلوفر از اين اقدام صرف نظر كند و حاظر به تن فروشي نشود . از طرف ديگر بهرام نيز پس از شنيدن اين خبر به پمپ بنزين بيات مراجعه ميكند و ديوانه وار قصد آتش زدن امير و پمپ بنزين بيات را دارد كه در اين جا نيز كارگردان بيننده را مخير در تخيل خود براي انتخاب انتهاي فيلم ميگذارد و ديگرنتيجه گيري نميكند كه آيا بهرام فندك را روشن ميكند يا نه ؟
اگر بخواهم به اجمال به نقد فيلم بپردازم بايد از تم و داستان فيلم شروع كنم كه به نظرم اگر خيلي خوشبينانه در مورد آن بخواهم بگويم بايد اين سبك داستانها را متعلق به دههي پنجاه و يا حتا قبل از آن دانست . زمانيكه در شهر نه پليسي بود و نه خانوادهاي . فاحشهگري كالايي در اختيار بود . قمار بود . دعواهاي كليشهاي وسترني بود و سينماي ايران در ان زمان مردد بين سينماي آمريكايي و هندي بود و كمي از اين و كمي از آن را ناشيانه به هم زده بود و با آبگوشت و عرق و لوطي گري قاطي كرده بود و در آخر نيز به كاباره و رقاصه خانهها و يا محلههاي بدنام ختم ميشد . البته بنده 2-3سال پبش فيلم " taken" را ديدم كه اين فيلم كمي به آن شبيه بود . در مورد داستان ، شيوهي پردازش و روايت آن و نوع فيلمبرداري نيز بايد گفت كه عليرضا اميني كارگردان اين فيلم گويي قصد كپي برداري از " دربارهي الي " را داشته است كه شايد انتخاب برخي از بازيگران اصلي دربارهي الي همچون صابر ابر و ترانه عليدوستي نيز اين نظريه را تا حدودي تأييد كند .
اگر از مشكلات فني فيلم نظير ناواضحي صدا مخصوصاً صداي حامد بهداد كه نقش موسي را بازي ميكند و يا حركت دوربين و تصوير كه قصد القاي اضطراب و زنده بودن را دارد كه برخي موارد آنقدر زياد ميشود كه چشمهاي بيننده را آزار داده و تصوير را نيز خراب ميكند و كارگردان را نيز ناكام ، بگذريم بايد در مورد بازي بازيگران سخن بگوييم و در ابتدا بازي ترانهي عليدوستي را بايد گفت كه بازي خوب و قابل قبولي را ارائه داده و بار آشفتگي فيلم و چهرهي صابر ابر كه نقش بهرام را بازي ميكند و بصورت خدادادي در اين فيلم چهرهاش بجاي خودش گريه ميكند را به دوش كشيده است . بهرام يا همان صابر ابر در اين فيلم نيز با چهرهاي شبيه به فيلم درباره الي ظاهر شده و انگار هميشه بايد نقش مرد نامزد از دست داده را بازي كند . بازي او بدون در نظر گرفتن ديالوگهايش بد نبوده و مخصوصاً سكانس پاياني فيلم را به خوبي بازي كرده است ولي اگر از همهي اينها بگذريم از بازي بد ، نامفهوم و تكراري حامد بهداد در نقش موسي نميتوان گذشت كه حقيقتاً چنگي به دل نميزند.
با توجه به مطالب گفته شده در خصوص " انتهاي خيابان هشتم " اگر بخواهيم به محتوا بپردازيم بايد اين نكته را در ابتدا متذكر شوم كه در يك از نقدهاي اين فيلم ديدم كه بر اين نكته تأكيد زيادي شده بود كه اين فيلم در راستاي مقابله با حكم قصاص در اسلام و نيز مرتبط با خط ملي گرايي اول انقلاب است كه بنده اين خط نفاق را در فيلم نديدم و فكر ميكنم اين مطلب مقدار زيادي آسمان ريسمان است ولي آنچه به ذهنم ميرسد اينست كه در ابتدا بايد ديد داستان فيلم درست است ياخير . يعني ايا ميشود سه روز به خانواده قاتل فرصت بدهند تا پول ديه را تهيه كند و در غير آن صورت قاتل اعدام شود ؟ كه به نظرم دور از عقل و منطق است .
نكتهي ديگر كه اساسيترين نكته و حرف فيلم و دراماتيك ترين نقطهي فيلم است ، همان انتهاي خيابان هشتم است . واقاً كارگردان و نويسندهي اين فيلم چه تصويري از جامعه و زن ايراني دارند كه اينگونه به ساحت جامعه و زنان توهين كردهاند ؟ آيا با عقل جور در ميآيد كه خواهري كه در انتظار اعدام برادرش به سر ميبرد و كل خانواده خود را براي اين اعدام آماده كردهاند با دميده شدن كورسويي از اميد ، اين خواهر اميدوار به نجات شده و چونكه ناتوان از استفاده از اين اميد ميشود به اين راحتي تن به بيحيا ييو خود فروشي ميدهد ؟ جادارد كارگردان محترم پاسخ بدهند كه تاكنون چند مورد از اينگونه موارد را ديدهاند ؟ آقاي اميني بگويند كه آيا اين فيلم را براي ايران ساختهاند يا براي مثلاً ناكجاآباد ؟ كه به راحتي بساط روسپيگري مهيا باشد و يك دختر معمولي – البته اگر كارگردان اين يكي را صادقانه بيان كرده باشد- با يك شب فكر كردن حاضر ميشود كه تن به فساد بدهد ؟ آيا در اين جامعه كه آقاي اميني سعي در به تصوير كشيدن آنرا دارد ، پليسي وجود ندارد ؟ معتمد و سنگ صبوري ولو در حد تعارفات و كليشههاي معمول سينما در مسجد ، محله وجود ندارد ؟ آيا اين خانواده فاميل و همسايهاي ندارد ؟ مگر اين فيلم را براي ايران نساختهاند ؟ كه اگر ساختهاند ، پس پاسخ دهند كه زندگي ايراني و عناصر بومي در اين فيلم كجاست ؟ آيا بغير از قمار بازي ، شوپارتيهاي خانههاي فساد و فحشا ، مسابقات بوكس و كشتي آزاد قاچاقي ، ارتباط نامشروع ، گريه و غم ، دويدنهاي بيحاصل و شاديهاي كوتاه مدت و لحظهاي و... چيزي براي به تصوير كشيدن وجود ندارد كه آقاي اميني با ولعي مثال زدني ولي ناقص و ناشيانه به دنبال آنست ؟
سؤال بسيار مهم ديگري كه ميتوان از آقاي اميني پرسيد اينست كه لطفاً ايشان در يك جمله پيام اين فيلم را براي خانوادههاي ايراني بگويند و يا بنويسند . آيا با عرض شرمندگي از ساحت تمامي زنان و دختران نجيب هم وطنم پيام اين فيلم بد ، اين نيست كه " در صورتيكه مشكلات بر شما فشار آورد ميشود تن فروشي كرد ؟ "
آقاي اميني اگر بنده جاي شما بودم از مردم معذرت خواهي ميكردم . ان شاءالله خدا توفيقتان دهد تا در فيلمهاي بعديتان جبران كنيد .
در زندگي معمولا براي ما اتفاقاتي ميافتد كه فقط به آن اتفاق و حواشي آن اكتفا نميكنيم و به ميزان اهميت آن موضوع براي ما ، به بررسي و كنكاش در مورد آن و نيز به دنبال مقصر و دلايل آن پيشامد ميپردازيم و گاهي به نتايج جالبي هم ميرسيم . شاهد مثال آن چيزي است كه چند وقت پيش يكي از ميهمانان ما اتومبيل خود را در كنار خياباني فرعي پارك كرد . البته اين ميهمان عزيز ما به دقت اطراف محل پارك را بررسي نموده بود تا مبادا در مقابل پل و يا تابلوي "پارك ممنوع" پارك نكند . با اين حال پس از ميهماني وقتي ميهمان ما قصد رفتن داشت با كاغذي برروي شيشهي ماشين مواجه شد كه روي آن توهينهايي شده بود به اين مضمون كه چرا در مقابل مغازهي من ماشين پارك كردهايد . درحال خواندن تكه كاغذ بوديم كه نويسنده سر رسيد و باحالتي پرخاشگرانه به توهين پرداخت كه چرا در مقابل مغازهي قنادي من و زير تابلو پارك كردهايد ؟ ما هرقدر به اطراف نگاه كرديم پل و يا تابلويي نديديم ولي بعد از كمي دقت بيشتر متوجه شديم كه اين صاحب مغازه ، خودش تابلوي" توقف ممنوع " درست كرده و بر تنهي يك درخت كوبيده است .
به هر حال ما هرقدر كه خواستيم اين صاحب مغازه را مجاب كنيم و از قانون و ادب و احترام و ... سخن گفتيم بيفايده بود و نرفت ميخ آهنين در مغزش كه از سنگ بود . بالاخره ما هم با او باعتاب سخن گفتيم و به هر حال آن شب سخت ، بر ما گذشت . بعد از آن اين سؤال براي من ايجاد شد كه واقعاً چرا اينگونه اتفاقات در جامعه ما و مخصوصاً تهران ميافتد و چرا با وجود سابقهي چندهزار سالهي تمدني ، اينگونه موارد ، براي جامعهي تهرانِ پايتخت به صورت يك معضل درآمده است و هنوز نيازمند توضيح واضحاتيم و برخي نيز حاضر به شنيدن آن نيستند چه رسد به فهميدن آن ؟ چرا بايد شهروندان تا اين حد نسب به حقوق و تكاليف خود غافل و در رعايت آن قصور كنند ؟ چرا هنوز در جامعهي ما و مخصوصاً تهران برخي بخاطر خود پسندي خود اينقدر ديگر آزارند ؟ چرا ازدياد اتومبيل و خودرو تا اين حد فرهنگ ما را متأثر كرده و در حال تخريب آنست ؟ و نكتهاي كه بيشتر به مسؤولين مربوط ميشود اينست كه چرا هميشه در اينگونه موارد جاي خالي قانون و اجراي آن ديده ميشود ؟ مگر بارها در تلويزيون نيز اعلام نكردهاند نكردند كه با كسانيكه خيابان را نيز جزء ملك خود ميدانند برخورد ميشود ؟ پس چه شد ؟ و اساسيترين سؤال از مسؤولين اينست كه چرا موارد اينگونهاي هميشه شهروندان قانونمند تنها و بدون حمايت مجريان قانون از جمله نيروي انتظامي هستند ؟ واقعاً چرا ؟

افتاده شانه باز هم از دست لاغرت
شرمنده ای دوباره ز گیسوی دخترت
در گوشه ای نشسته فقط آه می كشد
مادر، ز دست می رود آخر كبوترت
آبی نخورده است، غذایی نخورده است
دارد حسین می شكند مثل شوهرت
چیزی بگو گمان كنم امروز بهتری
ساكت نباش فاطمه جان، جان مادرت
زهرا، برای دلخوشی حیدرت بمان
این مرد خیبر است، شكسته برابرت
دارد سه ماه می شود ای مادر بهشت
پنهان نشسته چهره ی تو زیر معجرت
بانو ببین برای شما شعر گفته ام
دنیا، بدون فاطمه ام خاك بر سرت
باتشكر از برادر سجاد معظمي به خاطر اين شعر زيبا
در خبرها آمده بود كه در جريان برگزاري اجلاس گروه 20 و در حاشيه اجلاس بهاره بانك جهاني كريستين لاگارد مدير عامل صندوق بين المللي پول در سخنراني خود از هدفمند كردن يارانه ها در ايران تقدير و تشكر كرده است . مديرعامل صندوق بين المللي پول اقدامات صورت گرفته در ايران در دو سال گذشته را بي نظير توصيف كرده و از بقيه كشورها خواسته است كه اصلاحات صورت گرفته در ايران را به عنوان يك الگو مدنظر قرار دهند . او معتقد است در بحران جهاني اقتصاد يكي از مهمترين راهكارهاي برون رفت كشورها از وضعيت بحراني اصلاحات ساختاري است و تأكيدكرده كه يكي از مهمترين اين راهكارها هدفمندسازي يارانه ها در بسياري از كشورهاست .
و اما گلايههاي بنده از اين است كه
1- در اين دعواهاي روزمرهي سياسي كه بعضاً به مرحلهي تهوع آوري نزديك شده ايكاش روزنامهها و سايتهايي كه با ولع تمام به دنبال اخباري ميگردند كه صفحات خود را پر كنند كمي هم سرشان را بالا ميگرفتند و به اين موفقيت ايران ، اشارهاي ميكردند .
2- ايكاش صداو سيماي ما براي يكبار هم كه شده يكي از جلسات گروه 20 را نشان دهد و يا اصلاً گزارشي تهيه ميكرد كه مشخص شود اين اعضا در اين جلساتشان به چه اموري ميپردازند و چه ميگويند تا وقتي كه اينگونه اخبار را ميشنويم ، شوكه نشويم وقتي بدانيم آنها هم بعضي اوقات منصف هستند ! متأسفانه تا به حال اينگونه بوده كه صدا و سيماي ما از نشستهاي گروه 20فقط اعتراضات برخي از مردم را منعكس كرده است كه اين با اطلاع رساني منصفانه تنافر و تعارض دارد .
http://www.khabaronline.ir/detail/209072/economy/macroeconomics

میثم مطیعی، مداح جوانی که در حال حاضر در مقطع دکترا تحصیل می کند، بسیاری از مقاتل را از حفظ دارد. او به راحتی متن عربی مقتل را با صدای خوشش می خواند و به همین دلیل مورد نظر بسیاری از روحانیون اهل علم و خصوصا مقام معظم رهبری قرار گرفته است. چنانکه رهبر انقلاب در جلسه ای ضمن تقدیر از سبک مداحی او گفتند:" آن چیزی که ما از مداحی سراغ داریم ، دقیقاً همین چیزی بود که ایشان امروز (اربعین۱۳۹۰) اجرا کرد . رهبر انقلاب خطاب به میثم مطیعی اشاره کردند: این از معجزات انقلاب است که یک دانشجوی دکتری ، مداح اهل بیت است .
«ساعتی از وقت ناهار گذشته بود که آقا مهدی باکری وارد چادر تدارکات شد.غذای همه گردانها را بار تویوتاها کرده و فرستاده بودیم جلو.با اصرار آقا مهدی را برای ناهار نگه داشتیم.بچه های تدارکات خوشحال از حضور آقا مهدی سفره انداختند و غذا آوردند.آقا مهدی هم سر سفره آمد.یکی از فرماندهان بی سیم زد و گفت ماشین غذایشان هنوز نرسیده! آقا مهدی قضیه را پیگیر شد.معلوم شد که ماشین غذا توی راه خراب شده و به خاطر تعمیرش ناچار تاخیر کرده اند.حواسم به آقا مهدی بود.لب به غذا نزد.نشست و منتظر شد تا بالاخره بی سیم زدند که ماشین غذا رسید.وقتی مطمئن شد نیروهایش غذا گرفتند سر سفره آمد و مشغول غذا خوردن شد!» آخرین لقمه غذا را قورت می دهم و فاتحه ای می خوانم برای آقا مهدی و اخلاقش و مدیریت اش، که این ایام سالگرد شهادتش است و شهر پر است از پوسترها و بنرها و مراسم هایش!
سايت الف
سه نسل، على بن ابى حمزه مى گوید: دوستى داشتم که در دستگاه بنى امیه نویسنده بود، از من خواست از حضرت صادق علیه السلام براى او وقت ملاقات بگیرم، حضرت اجازه داد. چون وارد شد سلام کرد و نشست و عرضه داشت: فدایت شوم، در ادارات بنى امیه نویسنده بودم و از اینرو مال فراوانى به دست آوردم.
حضرت فرمود: اگر بنى امیه کسى را نمى یافتند تا در تمام امور به آنان کمک دهد، امر مال و غنیمت و مسئله جنگ و امور سیاسى و اجتماعى، قدرت غارت کردن حق ما را نداشتند، اگر مردم آنان را رها مىکردند چیزى جز آنچه در دست داشتند، نمىیافتند. جوان عرض کرد: فدایت شوم راهى براى خروج از مال حرام جهت من هست؟
فرمود: اگر راهنمایى کنم مى پذیرى؟ عرضه داشت: آرى، فرمود: از آنچه از این راه به دست آوردهاى بیرون شو، اگر صاحبان مال را مى شناسى به آنان برگردان، اگر نمى شناسى از جانب آنان صدقه بده، در این صورت من بهشت را براى تو ضامنم! جوان زمانى طولانى سکوت کرد و سر به زیر انداخت، سپس گفت: فدایت شوم، انجام دادم.
او با ما به کوفه برگشت، چیزى نبود جز اینکه از آن جدا شد حتى از لباس ضرورى بدنش، ما براى او لباس تهیه کردیم و مختصر نفقه اى به او مى رساندیم. چیزى نگذشت که مریض شد، به عیادتش رفتیم، در یکى از عیادتها او را به حال احتضار دیدم، چشم گشود و گفت: اى على بن ابى حمزه! به خدا قسم! امام صادق علیه السلام به عهدش وفا کرد! این را گفت و چشم از جهان بست. چون به خدمت امام رسیدم به من نگریست و فرمود: عهدم را نسبت به دوستت وفا کردم، گفتم: فدایت شوم، راست مى گویى، او این مسئله را به وقت مرگش به من خبر داد. «۱» در هر صورت از مال حرام به هر صورت که هست بپرهیزیم، زیرا مال حرام باعث تاریکى باطن و غضب حضرت حق و دور افتادن از رحمت دوست و در بسیارى از مراحل، علت بطلان قطعى واجبات مانند نماز و طواف حج است.